تبلیغات

هسته های علمی و پژوهشی ستاد شاهد و ایثارگران دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر - نمونه هایى ازفضایل و سیره فردى رسول خدا(ص)

 
درباره وبلاگ


بسم رب الشهداء و الصدیقین
.
.
.

الّلهُمَّ ارزُقنی شَهادَتَ فِی سَبیلِک

مدیر وبلاگ : مسعود پورمقدم
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایت شما از مطالب وبلاگ چقدر است؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


ساعت فلش مذهبی وصیت شهدا


لوگوی گوشه نمای محرم

هسته های علمی و پژوهشی ستاد شاهد و ایثارگران دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر
امروزه زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. «مقام معظم رهبری»
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM


http://s5.picofile.com/file/8158925342/%D9%88%D9%81%D8%A7%D8%AA_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1.jpg
الســـــــــــلام علیک یا محمد رسول الله

نمونه هایى ازفضایل و سیره فردى رسول خدا(ص)

احترام بزرگان
جریربن عبدالله گوید: چون رسول خدا مبعوث گردید، من به حضورش آمدم تا با او بیعت كنم، فرمود: یا جریر به چه منظورى پیش من آمده ‏اى، گفتم: یا رسول الله (ص) آمده ‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمین پهن كرد. بعد به یاران خود فرمود: چون كسى كه در میان قوم خویش محترم است پیش شما آید احترامش كنید: «اذا اتا كم كریم قوم فاكرموه»2


نهى از بدگویى‏
ابن مسعود گوید: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پیش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏ خواهم وقتى كه پیش شما مى‏ آیم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا یبلغنى احد منكم عن اصحابى شیئا فانى احب ان اخرج الیكم و انا سلیم الصدر»3.


صبر و مقاومت
آنگاه كه پسرش ابراهیم در حال جان دادن بود چنین فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر این نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در این صورت بر تو محزون مى‏ شدیم اى ابراهیم، بعد به گریه افتاد و فرمود: چشم اشك مى ‏ریزد، قلب مى‏ سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏گ وئیم و اى ابراهیم ما در فراق تو محزونیم : «و قال لابنه ابراهیم و هو یجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا علیك یا ابراهیم ثم دمعت عینه و قال: تدمع العین و یحزن القلب و لا نقول الا ما یرضى الرب و انّا بك یا ابراهیم لمحزونون: 7».

 

تواضع‏
روزى خواهر رضاعیش محضر وى آمد، حضرت چون او را دید شاد شد، عباى خویش را پهن كرد و او را در آن نشانید، با او سخن م ‏گفت و بر رویش مى ‏خندید، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: یا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!
فرمود: آن خواهر بر پدرش از این برادر نیكوكارتر بود. 10


پناه بردن به خدا
روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏ اش را مى ‏زد بنده در زیر شكنجه م ى‏گفت: اعوذ بالله، مولایش از او دست بر نمى‏ داشت چون حضرت را دید گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏ برم، مولایش از زدن او دست كشید.
حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏ برد دست بر نمى ‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى ‏برد دست بر مى ‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده‏ اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنین نمى‏ كردى، چهره ‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى‏ شد. «والذى بعثنى بالحق نبیا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار»11.


مزاح‏
آن حضرت پیر زنى از قبیله اشجع را دید فرمود: پیر زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گریه كرد، بلال بن ریاح گفت: چرا گریه مى‏ كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پیر زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: یا رسول الله شما چنین فرموده‏اید؟
فرمود: آرى، سیاهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گریه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را دید، سبب گریه‏ شان را پرسید، گفتند: رسول خدا (ص) چنین فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جریان را پرسید، فرمود: آرى حتى پیرمردان هم به بهشت نمى ‏روند، عباس نیز مانند آن دو شروع به ناله و شیون نمود.
آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبید، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پیر زنان و پیرمردان و سیاهان را در بهترین شكل و قیافه زنده مى‏ كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏ اند داخل بهشت مى‏ شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ» 12.

http://s5.picofile.com/file/8142477600/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8.gif

ساده زیستى‏
امام صادق صلوات الله علیه فرمود: روزى على بن ابیطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: یا على این پول را بگیر و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.
على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پیراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خریدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا دید فرمود: یا على این را خوش ندارم ببین فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏ دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) این را خوش ندارم، دیگرى را مى ‏خواهم، این معامله را اقاله كن.
فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پیش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پیراهنى بخرد، در راه كنیزى را دید كه گریه مى‏ كرد، فرمود: چرا گریه مى‏ كنى؟


گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏ كنم كه پیش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خویش برگرد.
آنگاه به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم خرید و پوشید و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، دید مرد عریانى در سر راه نشسته و مى‏ گوید: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثیاب اِلجنة» آن حضرت پیراهنى را كه خریده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانید.
سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پیراهنى خرید و پوشید و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.


ناگاه دید همان كنیز در راه نشسته، گریه مى‏ كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پیش خانواده‏ات بر نمى ‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخیر كرده ‏ام مى‏ ترسم مرا تنبیه كنند، فرمود پیشاپیش من برو، خانواده ‏ات را به من نشان بده.
كنیز ك در پیش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام علیكم یا اهل الدار» جواب نیامد، دفعه دوم فرمود: سلام علیكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و علیك السلام یا رسول الله و رحمة الله و بركاته.


فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب ندادید؟ گفتند: یا رسول الله سلام تو را شنیدیم، خوش داشتیم كه كلام تو را بیشتر بشنویم.
حضرت فرمود: این دختر تأخیر كرده او را در اینكار مقصر ندانید، گفتند: یا رسول الله چون شما تشریف آورده ‏اید، او را آزاد كردیم، حضرت فرمود: الحمد لله، هیچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از این ندیده ‏ام، خدا با آن، دو نفر عریان را پوشانید و انسانى را آزاد كرد. 13


كمك به دوستان و نیازمندان
جابربن عبدالله یكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پیوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهید گردید، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با امیرالمؤمنین صلوات الله علیه بسر برد، اوست كه با عطیه عوفى در اولین اربعین به زیارت ابا عبدالله الحسین (ع) مشرف گردید و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانید.
مى‏ گوید: رسول خدا (ص) در بیست و یك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ایشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در یكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابید، آن حضرت در آخر لشكریان حركت مى ‏كرد تا به بازماندگان یارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.
من در كنار شتر خویش ایستاده و مى‏ گفتم: اى واى مادرم این چه شتر بدى است، در این هنگام رسول خدا رسید و فرمود: این شخص كیست؟ گفتم من جابرهستم پدر و مادرم به فدایت یا رسول الله (ص).


فرمود: چرا در اینجا مانده ‏اى؟
گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانید و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى ‏رفتم، آن شب بیست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى ‏كرد.
در آن شب كه با هم راه مى ‏رفتیم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.


فرمود: آیا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدینه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نكردند، وقت چیدن خرمایتان مرا مطلع كن.بعد فرمود: زن گرفته ‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بیوه را كه در مدینه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟
گفتم: یا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسیدم اگر دخترى مثل آنها را بگیرم كار به اشكال كشد، گفتم: این زن بیوه و تجربه دیده با آنها بهتر مى ‏سازد، فرمود: خوب كرده ‏اى، راه همانست.
فرمود: این شتر را به چند خریده ‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.


فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدینه حق سوار شدن دارى، چون به مدینه برگشتیم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» دیگر اضافه كن، شترش را نیز به خودش بده.
آنگاه فرمود: آیا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه یا رسول الله (ص) فرمود آیا داده شده؟ 16 گفتم: نه یا رسول اللّه. فرمود: مانعى نیست چون وقت چیدن خرمایتان رسید مرا خبر كن.
وقت چیدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشریف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپدیم، به همه قرض‏ها كفایت كرد و بیشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.حضرت فرمود: اینها را بردارید و پیمانه نكنید، آنها را برداشتیم و مدتى از آنها خوردیم .17


عبادت و مناجات شب‏
عبدالله بن سیار از امام صادق (ع) نقل مى‏ كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بیدار شد، آن حضرت را در بستر نیافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏ اى از منزل یافت كه ایستاده و دست به آسمان برداشته و گریه مى ‏كرد و مى‏ گفت :
خدایا نعمتهاى خوبى كه بمن داده ‏اى از من مگیر. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدایا هیچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدایا هیچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏ اى بر مگردان .
«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطیتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عین ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»
ام سلمه با شنیدن این سخنان به گریه افتاد و برگشت و به شدت مى ‏گریست بطورى كه رسول خدا با شنیدن گریه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گریه‏ ات چیست؟


گفت: پدر و مادرم بفدایت یا رسول الله، چرا گریه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قدیم و جدید تو را آمرزیده  24از او مى‏ خواهى كه بشماتت دشمن مبتلایت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هیچ وقت نعمت خوبى كه داده نگیرد!!!
رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چیز مرا خاطر جمع مى‏ كند، خداوند یونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خویش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «یا امّ سلمة ما یُؤمّننى و انّما و كل اللّه یونس بن متى الى نفسه طرفة عین فكان منه ما كان»25.

 

فضایل پیامبر اکرم(ص), فضایل رسول خدا(ص), سیره فردى رسول خدا(ص)

 

قاطعیت درمبارزه با گناه
رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربیع و هلال بن امیه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگوید، زمین و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گریسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آیه:
«و على الثلاثة الذین خلّفوا حتى اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا الیه ثم تاب علیهم لیتوبوا ان الله هو التواب الرحیم»26.


 نازل گردید، توبه ‏شان قبول شد و جریان خاتمه یافت.
عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى‏ گفت: در هیچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بیعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پیمان بستیم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.
در جنگ تبوك از همه وقت قوى‏ تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پیش ازآن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در یك گرماى بسیار شدید، سفر دورى را در پیش گرفت، با دشمن بیشترى روبرو بود.


آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى‏ كرد ولى در این جنگ از اول مقصدش را بیان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى‏ شدند، من هم مى‏ خواستم آماده شوم ولى آماده نمى ‏شدم، پیش خود مى ‏گفتم: مانعى نیست من قادرم به فوریت آماده شوم.
بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدینه حركت كردند، گفتم عیبى ندارد من هم آماده مى‏ شوم، و بعداً به آنها مى ‏رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدینه بسیار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.
گاهى در شهر حركت مى ‏كردم، بعضى از منافقان را مى‏دیدم كه در مدینه مانده بودند از این جهت بسیار غمگین مى ‏شدم زیرا مى ‏دیدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده‏ اند.


رسول خدا (ص) تا رسیدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: یا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته ایم، رسول خدا (ص) دیگر سخنى نگفته بود.
روزى خبر رسید كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزدیك است به مدینه برسد این سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگویم و عذر جعل كنم، زیرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خویش در این رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدینه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن دیدم كه راست بگویم هر چه باداباد.


تا رسول خدا (ص) وارد مدینه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى‏شد.27 دو ركعت نماز مى‏ خواند و آنگاه براى پذیرائى مردم مى‏ نشست چون چنین كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى ‏آوردند كه نتوانستیم در جنگ شركت كنیم و قسم مى‏ خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.


در آن هنگام من پیش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بیا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخریده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگرپیش دیگرى از اهل دنیا مى ‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، لیكن مى‏ دانم اگر امروز دروغى بگویم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگین كند، ولى اگر راست بگویم امیدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هیچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.
حضرت فرمود: این كه گفتى راست است ولى برخیز و برو تا ببینم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.


از محضر آن حضرت بیرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى‏دانیم كه پیش از این تقصیرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند دیگران عذر مى ‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى‏ شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پیش آن حضرت برگشته و گفته ‏هایم را تكذیب نمایم.
به آنها گفتم: آیا با كس دیگرى نیز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نیز مانند تو اقرار كردند به آن دو نیز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كیستند؟ گفتند: مرارة بن ربیع و هلال بن امیه، گفتم: عجبا!! دو مرد نیكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه ‏اند؟! چون این را شنیدم دیگر پیش آن حضرت برنگشتم (ملعوم شد كه پاكان حساب دیگرى خواهند داشت).


رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از این جهت زمین بر ما تنگ گردید فكر مى ‏كردم مدینه همان مدینه سابق نیست، پنجاه شب كار چنین بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گریه و ناله مى‏ كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى ‏شدم، به نماز جماعت مى‏رفتم، در بارزار حركت مى‏كردم ولى كسى با من سخن نمى‏ گفت.
من محضر رسول خدا (ص) مى‏آمدم، سلام مى‏ كردم، به خودم مى ‏گفتم: آیا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت یا نه؟ نزدیك آن حضرت مى نشستم و او را زیر نظر مى‏ گرفتم، چون به نمازمى ایستادم بمن نگاه مى ‏كرد، چون به او نگاه مى‏ كردم فورى از من روى بر مى‏ گردانید.


طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده‏ ام ابوقتاده رفتم، او از همه پیش من محبوبتر بود، از دیوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى‏ دهم آیا مى‏ دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت.
سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى ‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از دیوار بیرون رفتم.
روزى دربازار مدینه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى‏ كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهید اهل بازار بمن اشاره كردند، او پیش من آمد و نامه ‏اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسید كه رفیق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى ‏دهد، پیش ما بیا تا با تو خوبى كنیم .
گفتم: این هم یك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم.


چهل روز بود ه در تب و تاب مى ‏سوختم نماینده رسول خدا (ص) پیش من آمد كه رسول خدا (ص) مى ‏فرمایند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزدیكى نكن، به دو نفر رفیق مبغوض من نیز چنین دستور داد.
من به زنم گفتم: برو پیش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن امیه پیش رسول خدا (ص) آمد كه یا رسول الله او پیرمردى است ،خدمتكارى ندارد آیا اجازه مى‏ دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزدیك نشود، زن گفت: به خدا او چنین حالى ندارد، از اول پیشامد ،كارش گریه كردن است .
بعضى از خانواده‏ ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگیر تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى ‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب این جریان ادامه داشت تا مدت تحریم به پنجاه روز رسید.


صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى‏ كردم، زمین و وجودم بر من تنگ شده بود، شنیدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فریاد مى‏كشید: اى كعب بن مالك مژده ‏ات باد. از شنیدن این صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است.
 رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنایت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفیقم آمدند، اسب سوارى این خبر را به من آورد، لباس خویش را براو پوشاندم، خود دو لباس عاریه پوشیده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پیش من مى‏ آمدند، قبول شدن توبه ‏ام را تبریك مى‏ گفتند.


داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبیدالله برخاست و با من دست داد و تبریكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قیافه‏ اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنیا آمدن بهتر از آنرا ندیده ‏اى «أَبْشِر بخَیرِ یومٍ مرّ علیك منذ ولدتْك اُمّك».
گفتم: آیا این بشارت از جانب خداست یا رسول الله یا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى ‏شد صورتش مانند قرص قمر مى ‏درخشید و ما این حال را از آن حضرت مى ‏دانستیم.


آنگاه گفتم یا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى ‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خیبر دارم براى خود نگاه مى ‏دارم، بعد گفتم یا رسول الله خدا بوسیله راستگوى و توبه‏ ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...
خدا در این رابطه آیه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرین... و على الثلاثة الذین خلفوا... و كونوا مع الصادقین» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.
این جریان در صحیح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كردیم، و در صحیح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حدیث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نیز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسیر قمى نقل كرده است.


 پینوشت ها
1- روضة الواعظین 448 مجلس 59.
2- مكارم الاخلاق ص 25.
3- مكارم الاخلاق ص 17.
4- مكارم الاخلاق ص 25.
5- كافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والكنى.
6- تحف العقول ص 37.
7- اصول كافى 2 ص 183.
9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
11- روضة الواعظین ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل كرده است و در آنجاست كه دوازده درهم را كسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
12- عبارت عربى «فقاطعهم» است یعنى با آنها مقاطعه كن به نظر مى‏آید منظور اقساط باشد.
13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گوید: «الاوقیة: سدس نصف الرطل».
 14- عبارت عربى «أتُرِكَ وفاًء» است .
15- مكارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نیز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مكارم الاخلاق نقل كرده است .
16- آنها كافر حربى بودند، این عمل به مقتضاى شریعت اسلام بود.
17- سیره حلبیه ج 3 ص 224.
18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
19- ركوسى دینى بود میان نصرانیت و صابئین.
20- مرباع مالیاتى بود كه رؤسا از قبائل مى‏گرفتند.
21- سیره ابن هشام ج 4 ص 228.
22- اشاره است به «لیغفرلك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر» فتح: 2.
23- تفسیر برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسیر على بن ابراهیم قمى.
24- یعنى خدا توبه كردبر آن سه نفر كه از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمین بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نیز بر آنها تنگ گردید، دانستند كه پناهى از خدا نیست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه كرد تا توبه كنند خدا تواب و رحیم است سوره توبه: 118.
 25- در روایات هست كه به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه علیها السلام تشریف مى‏برد.
26- اكنون داخل شهر است.
27- شهرى است از شهرهاى یمن از طرف مكه معظمه.



نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : نمونه هایى ازفضایل و سیره فردى رسول خدا(ص)، رسول خدا(ص)، سیره فردى رسول خدا(ص)، فضایل و سیره فردى رسول خدا(ص)،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب